تبليغاتX
منوچهر فرادیس

داغ‌های مریم روی دل علی، نگاهی به رمان 'افغانی'

به روز شده:  18:58 گرينويچ - چهارشنبه 04 آوريل 2012 - 16 فروردین 1391

رمان "افغانی" برای تمام مردم اقغانستان یک اثر تلخ و تکان دهنده است

قصه‌ نسل من، مهاجرت و پرداختن به مهاجرت است. کم‌تر افغانستانی را می‌شناسیم که ایران و پاکستان را ندیده باشد و خاطراتی از این کشورها نداشته باشد.

تحولاتی که بعد از سال ۱۳۵۷ در کشور به‌وجود آمد، به دنبال خود سیلی از آواره‌گان افغان را به کشور‌های جهان گسیل کرد؛ مهاجرت و کوچ اجباری.

کشور‌های درگیر جنگ، گونه ادبیات جنگ و پس از جنگ را ‌‌دارند. افغانستان کنونی، هم پس از جنگ است و هم در جنگ و هم سیلی از مهاجران را در کشور‌های گونا‌گون دارد.

رمان "افغانی" پرداختن مو‌به‌موی روایت مهاجرت در یک کشور هم‌زبان، هم‌فرهنگ و هم‌دین است.

این رمان نزدیک به یک دهه از زند‌گی افغان‌ها در ایران را روایت می کند. رمان با روی ‌کار آمدن ببرک کارمل (۱۳۵۸) شروع می‌شود و تا سال‌های آخر حکومت کارمل و آمدن دکتر نجیب‌الله به قدرت(۱۳۶۵)، ادامه می‌یابد.

رمان ابتدا در سویدن(سوئد) چاپ شده بود و انتشارات تاک در کابل چاپ دوم آن را به تاز‌گی روانه‌ بازار کتاب افغانستان کرده است.

علی، راوی رمان که دانشجو و مبارز سیاسی ضد نظام حاکم است، برای نجات جانش مجبور به ترک وطن می‌شود و به صورت قاچاقی به پاکستان و از آن‌جا به ایران مهاجرت می‌کند. بیشترین بخش این رمان ۲۷۰ صفحه‌ای را شرح مهاجرت علی در ایران دربر‌ می‌گیرد.

زبان روزنامه ای

نقطه‌ قوت ‌رمان "افغانی" همان زبان روان و بسیار ساده‌ آن است. اگرچه این زبان ساده کمک کرده تا خواننده به رمان جذب شود، اما از طرفی دیگر می توان گفت که به رمان، ‌‌آسیب رسانده است. چون زبان‌ رمان به یک نثر روزنامه‌ ای و گزارشی نزدیک تر است تا نثر ادبی و داستانی.

راوی بیش‌تر به صورت گزارشی و رویداد‌محور، به شرح حوادث می‌پردازد تا تصویر‌سازی‌ها و توصیف‌های داستانی. او می‌خواهد به عنوان یک افغانستانی لهجه‌ فارسی کابلی‌اش را حفظ کند، اما روشن است که موفق نیست.

برای مثال استفاده از واژه‌هایی چون: انگل، ادا و اطوار، سالن، تاکسی، دولا و ده‌ها واژه دیگر، نمایان‌گر این حل شدن است. به این جمله دقت کنید: طفلی حتی نمی‌توانست به درستی راه برود.

ساختار کلاسیک

"عارف فرمان، نویسنده‌ این رمان که آشکار است سال‌ها در ایران به عنوان مهاجر و شهروند غیر قانونی زیسته است، حوادث و توهین‌هایی را که افغان‌ها در این کشور ‌متقبل شده‌اند، به خوبی شرح داده است."

از نگاه‌ ساختاری، رمان نکته جدیدی برای گفتن ندارد. روایت به صورت خطی و حوادث پی‌هم می‌آید و گاهی از شگرد بازگشت به گذشته استفاده شده است، که نمایان‌گر یک ساختار کلاسیک است.

از نگاه‌ عناصر داستان‌نویسی، "افغانی" ‌رمانی با ساختار و پرداخت کلاسیک است. شخصیت‌ها و فضا‌ها کاملا گزارشی و خاطره‌وار است. اما این‌ها باعث نمی‌شود تا خواننده از رمان دل‌زده شود و آن را کنار بگذارد، به‌ویژه خواننده‌ عادی. چون زبان رمان و ساده‌گی‌ ای که در سراسر رمان، چه در شخصیت‌پردازی، چه در فضا‌سازی و دیگر عناصر داستانی موج می‌زند خواننده را علاقه‌مند به خوانش این رمان می‌کند.

اصل قصه

مضمون رمان در ادبیات داستانی ما بکر و تازه است. فکر می‌کنم نویسنده بسیار درگیر پرداختن به موضوع رمان بوده تا زبان و نثر داستانی یا ساختار رمان.

از لحاظ مضمون رمان افغانی گیرایی بسیاری دارد و نویسنده‌اش قابل تحسین است. درباره‌ مهاجرت افغان‌ها و ظلم‌های بی‌شماری که بر آن‌ها در کشورهای همسایه به‌ویژه ایران، رفته حکایت‌ها و قصه‌های پراکنده و کوتاه به‌صورت نامنظم و غیر نوشتاری ارایه شده است، اما رمان افغانی به صورت مشروح و در قالب رمان به خوبی از عهده این کار برآمده است.

رمان افغانی می‌تواند به عنوان یک مانیفیست عدالت‌خواهی افغان‌های مهاجر در جهان مطرح شود. نویسنده در پرداختن به شکنجه‌ها، توهین‌ها و تحقیر‌ها در یک کشور هم‌زبان و هم‌دین که مسؤولان نظام آن همیشه از تمدن و فرهنگ والای اسلامی حرف می‌زنند، تصویری روشن اما بسیار شرم‌آور از میزبان و مهمان‌داری از مهمان ناخوانده‌اش ارائه می‌کند.

عارف فرمان، نویسنده‌ این رمان که آشکار است سال‌ها در ایران به عنوان مهاجر و شهروند غیر قانونی زیسته است، حوادث و توهین‌هایی را که افغان‌ها در این کشور ‌متقبل شده‌اند، به خوبی شرح داده است.

از این جهت می‌شود گفت که "افغانی" یک رمان خود‌زند‌گی‌نامه‌ (اتوبیوگرافیک) است. علی به عنوان راوی و شخصیت اصلی رمان، از روزی ‌که وارد زاهدان ایران می‌شود‌ تا روزی‌ که از این کشور خارج می‌شود، خاطره ا‌ی خوشی نه از مردم ایران دارد و نه از حکومت ایران.

او که درس‌‌خوانده و با‌سواد است، هر جا که می‌رود مورد توهین قرار می گیرد و با عنوان بی‌سواد، متجاوز، قاچاق‌بر و معتاد، رانده می‌شود. راوی فکر می‌کند به سرزمینی آمده که در آن "‌اسلام مرز ندارد" اما هر جا که می‌رود با مرز و بند و زندان رو‌به‌رو می‌شود، زندانی به مراتب مخوف‌تر از زندان‌های حکومت کمونیستی است که از آن فرار کرده است.

تصویرهایی که او داده بسیار روشن است و خواننده را به تماشای نزدیک می برد: ‌صبح زود، با لگد کسی بیدار شدم که داد می‌زد:

"بلند شو افغانی! وقت نمازه. با کمری دولا و یک عالم درد، به دست‌شویی رفتم. در آیینه‌ ای چرکین، به خودم نگاه کردم. اصلا باورم نمی‌شد که تصویرِ در آیینه خودم باشم. به خود گفتم: "‌نه، این من نیستم." رُخسارم در طول یک روز، آن‌چنان پُندیدَه و کبود شده بود که تصور نمی‌شد کرد. تخته‌ی پُشتم را تا جایی که ممکن بود نگاه کردم. جایی نبود که زخم نباشد. ماه‌ها لازم بود تا زخم‌ها خوب شوند. مُشت‌های که بر بینی و صورتم خورده بود، دورِ حلقه‌های چشمم را کبود کرده بود. ظاهرِ مرا آن‌چنان تغییر داده بود که شاید هیچ‌کس نمی‌توانست بشناسدم. وضو گرفتم. به نماز که ایستادم، از عمقِ دلِ خویش گریستم! در سجده‌هایم، گریستم و دردهایم را با خدا گفتم!"

عشق ممنوع

"در کشور ایران مشکل اساسی میان افغان‌ها و ایرانی‌ها در مسایل ازدواج، در کنار مهاجر بودن، مذهب هم بوده است. راوی می خواهد بگوید که او سنی مذهب است، اما مامای مریم فقط افغانی بودن او را مانع وصلت آن‌ها می‌داند. مشکلی که امروز در جامعه‌ افغانستان هم دیده می‌شود."

در صفحات میانی رمان، علی عاشق مریم، دختر صاحب خانه‌‌ ایرانی‌اش می‌شود. اگرچه آغاز این ماجرا در رمان ‌‌علت و معلولی ضعیف و سطحی دارد‌؛ اما در ماجرا‌های بعدی نویسنده از عهده‌ پرداختن صحنه‌های عشق و دوستی به خوبی برمی آید و احساس یک مهاجرِ عاشق را به خواننده به راحتی انتقال می‌دهد.

وارد شدن مامای(دائی) مریم در داستان و زندانی و اعدام شدن او نیز علت و معلولی ضعیف دارد. هم‌چنین در آخر این ماجرا وقتی مریم با پسر مامای معتاد ازدواج می‌کند، در صورتی‌ که دیگر مامایی وجود ندارد تا زور بگوید و مانع ازدواج مریم با علی شود، باز هم چرایی این اتفاق، بی‌رنگ و ضعیف است.

در این قسمت رمان، راوی می‌توانست به مشکل اساسی یعنی مذهب بپردازد که بیشتر مواقع مانع رسیدن دختران و پسران جوان افغان در ایران به‌هم می‌شوند. تا آن‌جا که می دانم در کشور ایران مشکل اساسی میان افغان‌ها و ایرانی‌ها در مسایل ازدواج، در کنار مهاجر بودن، مذهب هم بوده است. راوی می خواهد بگوید که او سنی مذهب است، اما مامای مریم فقط افغانی بودن او را مانع وصلت آن‌ها می‌داند. مشکلی که امروز در جامعه‌ افغانستان هم دیده می‌شود.

نگاه با یک چشم

از دیگر ضعف‌های این رمان، یک‌سان نگریستن نویسنده به دولت و ملت ایران است. نویسنده در این رمان هیچ فرقی میان ملت و دولت ایران در برخورد با افغان‌ها قائل نمی‌شود. در حالی‌که مردم ایران آن‌قدر مشکل برای مهاجرین ایجاد نکردند که نظام حکومتی ایران خلق کرده است. اما راوی هردو را مقصر می‌داند و این به صداقت رمان آسیب می رساند.

عارف فرمان، در رمان "افغانی" نشان داده که ذهن خوبی برای داستان‌گویی دارد. رمان افغانی با آن‌که نخسیتن اثر عارف فرمان است؛ اما از تسلسل خوب داستانی برخوردار است. رمان افغانی، مخاطب عام را به خوبی جذب خود می کند؛ اما برای مخاطب خاص این رمان گیرایی چندانی ندارد و عاری از ضعف‌‌ نیست.

روی‌هم رفته می توان گفت که این رمان برای تمام مردم افغانستان یک اثر تلخ و تکان دهنده است.

شناسنامه:

افغانی (رمان)

نویسنده: عارف فرمان

ویراستاران: ناصر زراعتی و محمد‌حسین محمدی

طرح‌جلد: علی‌احمد ابراهیمی

ناشر: انتشارات تاک.

چاپ دوم، کابل، زمستان ۱۳۹۰

شماره‌گان: ۱۰۰۰ نسخه


نشر شده در بی بی سی فارسی:

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2012/04/120404_l09_book_review_afghani.shtml


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 1 قبل از ظهر  توسط منوچهر فرادیس  | 

پندارهای حکیمان زمانه
21 عقرب 1390 خورشیدی

منوچهر فرادیس

رهنورد زریاب نامی آشنا در عرصة داستان نویسی و از چهره‌های مطرح ادبیات داستانی افغانستان در حوزة زبان پارسی دری است. در کارنامة ادبی ایشان بیش‌‌ از صد داستان کوتاه، دو رُمان، دو اثر طنز، نقد ادبی و ده‌ها مقاله در زمینه‌های گونه‌گون وجود دارد.


از رهنورد زریاب رُمانی منتشر شده است به نام چار گرد قلا گشتم، پای زیب طلا یافتم، پای زیب طلا یافتم. این رُمان کار‌ متفاوتی در شیوة روایت است؛ شاید در ادبیات داستانی دنیا یک شیوة جدید باشد که از آن تا حال استفاده نشده است. رُمان ساختار روایتی نامتعارفی دارد. نمی‌شود سرراست خلاصة از آن به خواننده ارایه کرد. رُمان با زاویة دید اول شخص شروع می‌شود. هفت نفر نوجوان در غروبی پاییزی گرد آمده‌اند تا در مورد همه‌چیز حکیمانه نظر بدهند و فکر کنند. در فصل دیگر راوی عوض می‌شود، راوی دانای کل از حمله نواده‌گان چنگیز به سرزمین‌های غرب سخن می‌گوید. در فصل بعد دوباره راوی عوض می‌شود و ‌دوباره اول شخص می‌شود. در بخش دیگر راوی دیگری وارد داستان می‌شود و از خاطرات خود در مسکو روایت می‌کند. در جریان داستان چندین بار زاویة دید رُمان تغییر می‌کند. راوی از اول شخص به دانای کل در رفت و برگشت است. در اول این تغییر زاویة‌دید گیج‌کننده است، اما چنان نیست که خواننده را خسته کند و رُمان را کنار بگذارد.


هفت نفر نوجوان که گرد هم آمده‌اند تا در مورد آدم و عالم به فلسفه‌بافی بپردازند، دورة زمانی‌شان دهة چهل خورشیدی است. حملة نواده‌گان چنگیز بر اساس تاریخی که در رُمان آمده، قرن ششم خورشیدی است. راوی اول‌شخص مفرد که در روسیه خاطرات خود را روایت می کند، سال‌های پس از هزار و سی‌صد و هفتاد و یک را بیان می‌کند. با آن‌که در ظاهر داستان تکه‌تکه روایت می‌شود و گاهی باعث سردرگمی خواننده می‌شود، اگر تعمق شود، در کل، رُمان چنان گیرا و قوی روایت شده که خوانندة تیزبین می‌تواند کل داستان را درک کند. هم‌چنان تمام این خرده‌روایت‌ها به‌هم ربط دارند و در کل یک داستان جذاب و گیرا را تشکیل می‌دهند.


نویسنده در پرداخت جهان کودکان بسیار مؤفق جلوه کرده و روایت تحسین‌برانگیزی را در مقابل خواننده قرار می‌دهد. هفت نفر کودک که نشسته‌اند و با هم فلسفه می‌بافند، نمایانگر اقشار مختلف جامعه در دهة چهل خورشیدی استند. یکی پسر پینه‌دوز است، دیگری افسرزاده است، یکی هم پسر پهلوان‌سهراب است، آن یکی پسر کتاب‌فروش است، دیگری پسر جواهر‌فروش؛ اما راوی معلوم نیست که پسری کی است؟ این کودکان وقتی حرف می‌زنند همة‌شان یک جهان ندارند؛ هر یک بیان‌گر قشر اجتماعی خود استند. پرداخت به جهان اجتماعی فرد فرد این‌ها نمایان‌گر دقت و توانایی نویسنده است. پسر جواهر‌فروش دنیا را چون تکة الماس می‌بیند، پسر کتاب‌فروش ذهن فلسفی و دانا دارد. افسرزاده ذهنش درگیر تفنگ انگریزی است و فکر می‌کند در بهشت هم تفنگ وجود دارد. اما در این میان حرف‌ها و باور‌های پسر پینه‌دوز عجیب و غریب است. او می‌پرسد که آیا کناراب اعلاحضرت هم مثل کناراب ما است:


«پسر پهلوان‌سهراب، خنده را بس کرد و گفت: «خوب، بگذارید که از کناراب شیشةی اعلاحضرت گپ بزند... بگو، از این کناراب شیشةی اعلاحضرت قصه کن!»


پسر افسر بلند‌پایه، خشک و جدی، گفت: «کناراب اعلاحضرت، باید از کناراب‌های دیگران فرق داشته باشد!» و بر واژه‌های «اعلاحضرت» و «دیگران» تکیه کرد.


پهلوان‌زاده هم که می‌خواست خشک و جدی باشد، گفت: «باید... باید فرق داشته باشد!» و بر واژة «فرق» تکیه کرد.


آن دیگری ـ با لحن جدی ـ پرسید: «گهُ اعلاحضرت هم از گهُ دیگران فرق دارد؟» و بر واژة «گهُ» اول تکیه کرد. و ناگهان، باز هم، خنده‌ها منفجر شدند. حکیمان زمانه، خنده‌ها را سر دادند: «گهُ اعلاحضرت... هه، هه، هه... گهُ اعلاحضرت» افسر‌زاده که نمی‌خندید، با خاطر آزرده، پرسید: «خنده برای چی است... آخر، این خنده برای چی است؟»


یا:


«ناگهان، پسر پینه‌دوز از رقص و پای‌بازی باز ایستاد؛ به سوی آسمان نگریست و با تمام نیرویش فریاد زد: «اعلاحضرت هم گوز می‌زند... می‌زند... می زند.»


این جمله‌ها و استفاده از واژه‌هایی چون «گهُ» و «گوز» به ظاهر و بدون تأمل نازیبا و ناخوشایند است. اما اگر تعمق شود و هر خواننده یا نویسنده‌یی به گوشه‌های ذهن خود رجوع کند در ‌می‌یابد که روزگاری به این اندیشیده که آیا پادشاهان یا آن‌هایی که بسیار معروف استند، شیوة زنده‌گی‌شان مثل ما است یا فرق می‌کند. واضح است که چنین فکر‌هایی در ذهن هر کس راه یافته، اما کمتر کسی جرأت کرده که در مورد آن ابراز نظر کند، این‌جاست که خود سانسوری هویدا می‌شود. ساحات پنهانِ در زنده‌گی انسان‌ها است که نویسنده نمی‌تواند بنابر موازین اخلاقی که به آن باور دارد، یا ترس از خدشه‌دار شدن نام، ترس از جامعه، به ناچار دست به خودممیزی می‌زند. اما رهنورد زریاب در این رُمان چیزهایی به ظاهر پیش‌پا افتاده را مطرح کرده و آن را نشان داده که پیش‌پا افتاده هم نیست، در جامعة سنتی افغانستان این‌ها هنجار‌شکنی‌های به‌جا و مناسبی استند. نویسنده برای ابراز چنین باورها، شخصیت مناسبی را یافته و آن را از زبان یک کودک بیان می‌کند که هم پذیرفتنی است و هم توانایی نویسنده را هویدا می‌کند. استفاده از چنین جمله‌ها و ارایة تصویری روشن از جهان کودکان تا آخر رُمان به خوبی بیان شده است. نویسنده هرگز دچار کلی‌گویی یا لغزش در بیان جهان کودکان نمی‌شود.


راوی، زلیخا را در خواب می‌بیند. تصویری بسیار جذاب و دل‌نشین از زلیخا و مستی‌های او را در برف نشان می‌دهد، راوی مسکو و برف سنگین آن را به خوبی توصیف می‌کند. بعد راوی با دختری گل‌فروش آشنا می‌شود و دل‌بستة هم‌دیگر  می‌شوند. راوی او را به خانة خود دعوت می‌کند. با هم سگرت دود می‌کنند و ودکا می‌نوشند و ساسج می‌خورند. دختر که نامش گالیا است فکر می‌کند راوی ازبکستانی است، اما راوی می‌گوید که او افغانستانی است. گالیا یک‌باره دگرگون می‌شود و به فکر می‌رود و اشک می‌ریزد. راوی علت را می‌پرسد، گالیا جریان کشته شدن برادرش را در افغانستان‌ قصه می‌کند.


وقتی به این قسمت رُمان دقت شود راوی بدبختی و درمانده‌گی‌یی را که روس‌ها پس از سقوط کمونیسم کشیدند، به خوبی روایت می‌کند. اما این درمانده‌گی و بدبختی یک‌جانبه نیست، راوی که خود افغانستانی است نیز آواره شده و به مسکو  رسیده است. بعد راوی به خواب می‌رود. صبح که بیدار می‌شود می‌بیند که گالیا رفته، سگرت، بوتل ودکا و دو ‌صد دالر او را نیز با خود برده، راوی آشفته می‌شود. آشفته‌گی او برای پولی که گالیا برده نیست، آشفته‌گی او از دست دادن گالیا است. گالیایی که راوی او را دوست دارد. و احساس می‌کند مانند، کوثر، زهرا و زینب است. راوی هرگز در مورد این سه نامی که یاد ‌می‌کند توضیح نمی‌دهد، اما خواننده می‌تواند حدس بزند که روزگاری راوی با آن‌ها در افغانستان زنده‌گی کرده و دوست‌شان داشته است. راوی روز‌های زیادی را آشفته و بی‌قرار سپری می‌کند. پی‌هم سگرت دود می‌کند و ودکا می‌نوشد، اما از گالیا اثری نمی‌یابد. این‌جا با یک عشق‌ورزی امروزی رو به‌رو هستیم. نویسنده دریافته که امروز بیان عشق‌های مجنون‌وار کهنه شده، شاید هم دیگر جذابیت نداشته باشد. بنا‌بر‌این راوی درد عشقی خود را آرام تحمل می‌کند و سر به کوه و بیابان نمی‌زند. این دقت در بیان عشق در این رُمان قابل قبول و ستودنی است.


راوی، پس از بیست و هشت روز، گالیا را دوباره می‌یابد. او فراوان خوشحال است از برگشتن گالیا. گالیا شرمگین است و احساس می‌کند که راوی او را به چشم یک دزد می‌بیند، اما راوی از بردن پول‌هایش گله ندارد، گلة او از بی‌خبر رفتن گالیا است. راوی و زلیخا دوباره در کنار هم یک شب به‌یادماندنی می‌داشته باشند:


«دستم را بیش‌تر فشرد: «می‌دانی... در این بیست و هشت روزی که ترا ندیدم، در‌بارة تو و سرزمین تو، بسیار فکر کردم. دو سه کتاب هم، در‌بارة افغانستان خواندم. این کتاب‌ها، همه‌اش از جنگ نوشته بودند. من، در این  کتاب‌ها، همة سربازان روس را، به شکل سرگی می‌دیدم. نمی‌دانم چرا؛ اما، همة‌شان را، به شکل سرگی می‌دیدم. در این کتاب‌ها، نام‌های افغانستانی، همه نام‌های مردانه بودند. نام مسعود را هم دیدم؛ نام فرمانده مسعود را بسیار دیدم. در این کتاب‌ها، نام هیچ دختری را نیافتم. در کشور تو، زنان و دختران چی نام‌هایی دارند.‌.. چی نام‌هایی دارند؟»


این‌جا به مسئلة مهمی بر‌ می‌خوریم: نام فرمانده مسعود. به باور من دو‌ گونه‌ از نویسنده‌ها نمی‌توانند به صراحت از مشی سیاسی یا شخصیت‌های سیاسی در آثار‌شان یاد کنند: آن‌هایی که میان نویسنده‌ها اسم و رسمی ندارند و آن‌هایی که تازه در حال مطرح شدن استند، چون با ذکر نام‌ یا جهت‌گیری سیاسی آن نویسنده حتماً دنباله‌رو آن شخصیت و آن «ایسم» سیاسی معرفی می‌شود. اما یک نویسندة قدر و مطرح می‌تواند به صراحت جهت‌گیری کند یا از کسی دفاع کند و یا آن را رد کند؛ چون جایگاه و موقعیت تثبیت‌شدة در جامعه دارد، او را دنباله‌رو نمی‌شمارند،  بنا‌بر ‌این رهنورد زریاب حتماً به این مسأله پی برده که از شخصیت فرمانده مسعود یاد می‌کند. چون رهنورد زریاب جزو انگشت‌شماری از نویسنده‌ها و شاعران ما هستند که در هر دورة سیاسی کشور استقلال فکری خودشان را حفظ کرده‌اند.


راوی وقتی از مسکو، پس سقوط کمونیسم، را می‌بیند به یاد گفته‌های مارکس می‌افتد و دنباله‌رو‌های اندیشة او چون گرامیشی و دیگران و از روسیة بعد از فروپاشی کمونیسم یاد می‌کند. یا از استالین و وحشتی که او آفریده بود، همین‌گونه لینین و اندیشه‌هایش؛ و این‌که سرمایه و سرمایه‌‌داری در قلب کمونیسم حکومت می‌کند؛ اما خواننده هرگز از متن احساس خسته‌گی و دل‌زده‌گی نمی‌کند. در رُمان کوچة ما نوشتة اکرم عثمان نیز به بیان باور‌ها و برداشت‌های سیاسی آن زمان، از زبان راوی پرداخته شده است، اما این سیاسی‌گویی‌ها و از تاریخ گفتن‌ها کاملاً به بدنة داستان تحمیل شده و آسیب رسانده به ساختار کل رُمان، طوری‌که خواننده، خسته می‌شود از این سیاسی‌گویی. اما در رُمان چار گرد قلا گشتم.... راوی بسیار دقیق و خوب تاریخ‌گویی و سیاسی‌گویی می‌کند. طوری‌که خواننده احساس نمی‌کند راوی سواد سیاسی و تاریخی خود را به رخ او می‌کشد. از این جهت رهنورد زریاب در پرداخت باور‌های سیاسی و تاریخی در این رُمان بسیار موفق بوده است.


رُمان چارگرد قلا گشتم... تعلیق قوی‌یی ندارد‌ تا خواننده دنبال این باشد که بعد چی می‌شود، اما حال در این رُمان چنان خوب پرداخته شده که خواننده هرگز احساس زده‌گی از متن نمی‌کند. هر سطر رُمان گیرایی خودش را دارد و خواننده را وادار می‌کند که این سطرها را دنبال کند. به همین دلیل، این رُمان، به باور من، می‌تواند رابطة خوبی میان قشر با‌سواد و چیز‌فهم با قشر‌های متوسط و پایین جامعه برقرار کند. این رُمان برای مخاطب خاص نوشته نشده؛ می‌تواند طیف‌های گونه‌گون جامعه را به خود جذب کند. تعدد راوی‌ها و تعدد جهان داستانی که در رُمان حاکم است برای طیف‌های گونه‌گون حرف‌های گونه‌گون دارد. با این رُمان یک فیلسوف، یک نویسنده، یک دانشجو و حتا یک سرباز کم‌سواد که شب‌ها نوکری می‌کند از نگاهی ذهنی ارضا می‌شود. شخصیت‌های مختلف که در رُمان نقش دارند، برای آدم‌های مختلف جامعه می‌توانند جذابیت خودش را داشته باشند. جذابیت این رُمان هم در همین جهان مختلف داستانی آن است. در این رُمان با سه جهان داستانی رو ‌به‌رو هستیم. 


یکی از آفات رُمان‌های حجیم امروزی زیاده‌گویی‌هایی است که بر حجم رُمان می‌افزایند و زمانی که رُمان به پایان می‌رسد، فکر می‌کنی ‌رُمانی که در چند‌صد صفحه نوشته شده، می‌شود در صد صفحه خلاصه کرد. رُمان چارگرد قلا گشتم... با آن‌که حجمی بیش‌تر از سه صد صفحه دارد، اما نویسنده دچار زیاده‌گویی بی‌مورد نشده. سراسر متن رُمان در خواننده لذت توأم با خشنودی و رضایت را تولید می‌کند. نویسنده نه در اول و وسط و آخر این رُمان نسبتهً حجیم دچار زیاده‌گویی بی‌مورد یا ضعف در پرداخت به صحنه‌ها و شخصیت‌ها نشده است. همین‌گونه عنصر تکرار که در رُمان بسیار به چشم می‌خورند، زاید نیستند.


اگر رُمان با ریتم موسیقایی خوانده شود حتا آن هم، هم، هم، هم، گفتن‌های مکرر زلیخا زاید نیست. راوی بارها از واژه‌های چون حکیمان زمانه، غروب پاییزی، برف می بارد و تکرار بیت های چون چارگرد قلا گشتم/ پای‌زیب طلا یافتم/ پای‌زیب طلا یافتم/ پای‌زیب طلا از کیس؟ از بی‌بی رادو جان است/ از بی‌بی رادو‌جان است، یا جامی است که عقل آفرین می‌زندش، و امثال آن یاد می‌کند و به کرات هم یاد می کند، اما در خواننده حس دل‌زده‌گی از متن را به وجود نمی‌آورد. در‌ واقع بسیار به دقت و از روی نیاز در متن از این واژه ها و جمله ها استفاده شده است.


بیشتر نویسنده ها، می خواهند که تکنیک‌گرایی در کار‌های شان مشهود باشد. تا جایی که می‌شود ادعا کرد نسلی که شادروان هوشنگ گلشیری در عرصة ادبیات داستانی آموزش داد، بیشتر‌شان تکنیک‌گرا هستند. البته بوده‌اند و هستند کسانی که از تکنیک‌گرایی به خوبی استفاده کردند، اما بیشتر نویسنده‌های تکنیک‌گرا قصة رُمان را فدای تکنیک کرده‌اند. بیشترینة نویسنده‌ها هم فراموش کرده‌اند که کار اصلی آن‌ها قصه‌گویی است. ما میراث‌دار یا مردمانی هستیم که از عقب شهرزاد می‌آیم. ولی در رُمان چار گرد قلا گشتم... قصه، فدای تکنیک یا جنبه‌های فنی نشده. می‌شود گفت که به صورت موازی نویسنده از تکنیک و قصه‌گویی استفاده کرده، البته واضح است که قصة رُمان برجسته و روشن است.


‌رُمان چارگرد قلا گشتم... همانند دیگر آثار رهنورد زریاب دارای زبان بسیار روان و گیرا است. امروزه دغدغة نویسندة افغانستانی زبان و زبان معیار است که در کشور هنوز شکل نگرفته، زبان این رُمان را می‌شود برای دیگر نویسنده‌ها به عنوان یک نمونه پیشنهاد کرد. در کنار مسایل زبانی، رُمان دارای شیوة نگارش ویژة است که قابل تحسین است. شیوة نگارشی که تا حال استفاده نشده است. این شیوه نگارش بیشتر در جدانویسی قابل دید است. نگارش واژه‌هایی چون: هم‌سایه، فرمان‌ده، شه‌نواز... به نحوی افراط در جدانویسی محسوب می‌شود، اما این جدا‌نویسی می‌تواند پیشنهاد خوبی باشد برای نسلی فردا تا آسانتر زبان پارسی دری را بیاموزند. چون با این شیوه می‌شود، واژه‌ها را آسان خواند و به معنای آن رسید.

شناسنامه
نام رُمان: چارگرد قلا گشتم...
344 صفحه
نویسنده: رهنورد زریاب
سال چاپ: تابستان 1390
ناشر:‌‌ انتشارات تاک، کابل
نوبت چاپ: اول‌


منتشر شده در خبرگزاری بست‌باستان، روزنامه ماندگار، کابل‌پرس و انجمن قلم افغانستان.

نشانی‌ها:

http://bostnews.com/details_dr.php?id=3882&cid=56

http://mandegardaily.af/spip.php?article9254

http://www.afghanistanpen.com/?p=299

http://kabulpress.org/my/spip.php?article87735

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/26ساعت 10 قبل از ظهر  توسط منوچهر فرادیس  | 

ما در افغانستان، اقلیت مظلوم نداریم
22 میزان 1390 خورشیدی

منوچهر فرادیس

یادداشت کوتاهی بر رمان «کوچۀ ما»، اثر داکتر اکرم عثمان
پس از ماه ها انتظار، رمان کوچۀ ما، سرانجام در ایران منتشر شد و به افغانستان رسید. نخستین فکری که شما را با دیدن این کتاب به خود مشغول می کند این است؛ کی می تواند هزار و چهار صد صفحه را بخواند، ولی همین که از مقدمۀ آن می گذرید و چند برگی را می خوانید، می گویید، ای کاش این رمان چند هزار و چند صد صفحه می بود. نخست این که زبان رمان کوچۀ ما یک زبان بسیار روان و پر کشش است. بیشتر از زبان داستان «مَردا ره قََول اس». داکتر اکرم عثمان چنان از فرهنگ بومی و عوام مردم کابل در این رمان استفاده کرده که هر انسان سالم و بی کینه را وا می دارد که بگوید، شهکاری است در فرهنگ عامۀ ما. رمان کوچۀ ما، پر است از مثل ها و کنایه های اصیل مردم کابل و کابلیان. هیچ کسی نمی تواند چون داکتر اکرم عثمان، تاریخ مردم کابل را در قالب رمان بنویسد. رمان از زمان زمامداری محمد ظاهر شاه شروع می شود و با آمدن حکومت جدید به رهبری حامد کرزی به فرجام می رسد.
بی مهری است که گفته شود رمان کوچۀ ما تنها یک رمان تاریخی است. این کافی نیست. رمان کوچۀ ما یک رمان تاریخی، اجتماعی، بومی، جامعه شناسی و معرف فرهنگ ویژۀ مردم کابل است. داکتر اکرم عثمان تا حد زیادی در نوشتن این رمان تاریخی بی غرض و مرض مانده، فقط این که دوران جمهوری مرحوم سردار محمد داوود خان خوبِ خوب است و حکومت که پس از کودتای هفتم ثور می آید، بَدِ بد است. با آن که داکتر اکرم عثمان در کوچۀ ما طرف واقع نشده، اما جاهایی هم خوشبینی داشته و جاهایی هم بدبینی داشته که تا اندازه یی درست به داوری نشسته است. جلد اول رمان کاملن شیرین، جذاب و با حوصله و علاقه مندی نوشته شده است و خیلی زود خواننده، آن را تمام می کند. اما نویسنده جلد دوم را با عجله نگاشته و از کنار بعضی رویدادها سطحی گذشته است.
رمان کوچۀ ما، از زاویۀ دید دانای کل نگاشته شده، چندین شخصیت مرکزی دارد، اما امین کسی است که رمان روی او می چرخد و با او آغاز و انجام می یابد. شخصیت دیگر زلیخا؛ معشوق امین است. در جلد اول رمان چیزهای فراوانی در مورد این عاشق و معشوق گفته می شود و بسط داده می شود، اما در جلد دوم زلیخا و امین همانند تاریخ این سرزمین حرف ها و حرکات شان بحرانی و پر از ترس و گریز و بیم است.
شاید بهترین بخش این رمان عظیم و خوب، همان بخشی باشد که امین با زلیخا به خانۀ باقی قایل زاده می روند. عشق بازی که می کنند، در آن خلوت کوچه، لبی از لبی کام می گیرد، خیلی زیبا و از نگاه تاریخی خیلی خوب و مستند بیان شده، یعنی این که در آن سال‌ها، روابط یک عاشق و معشوق چگونه بود. بعد داستانی که باقی قایل زاده قصه می کند و سفرش به ایران و ماجراهای دیگر خیلی خوب و تسلسلی عالی دارد. این که بخارایی ها به دانشمند و عالم داملا می گویند و این را وقتی زلیخا به باقی قایل زاده می گوید، خیلی شیرین است.
برای نسل امروز، نسل من، نسلی گم شده، این رمان یک تاریخ خیلی خوب است. تاریخی که داکتر اکرم عثمان خوب از عهدۀ نوشتن آن برآمده و خوب توانسته روایت کند و طرف واقع نشود، البته در بخش اجتماعی و جامعه شناسی. زمانی شادروان احمد محمود؛ نویسندۀ انسان گرا و معروف، خطاب به ایرانی ها گفته بود، هر قلم به دست این سرزمین، باید آثار صادق هدایت را خوانده باشد. خوب است که ما بگوییم، هر جوانی از نسل امروز باید رمان کوچۀ ما را خوانده باشد. آنی که با ادبیات داستانی سر و کار دارد، ضرورت مبرم است برایش و آنی که از این سرزمین و آب و گِل است مبرم تر.
رمان، طیفی از آدم های گونه گون کابل را نشان می دهد؛ سفیر، سلمان، قصاب، انتیک فروش، کبابی، بقال و یهودهای باقی مانده در کابل. هر کدام این ها در چهره و فرهنگ خود ظاهر می شوند. با آن که شخصیت یهودی رمان، پدر زلیخا از اعمال رژیم موجود اسراییل خوشش نمی آید و از آن متنفر است، اما راوی ماجرای هلوکاست را می پذیرد و جالب این است که در رمان هم گفته می شود که شش میلیون یهودی در کوره های آدم سوزی سوختانده شده اند، چیزی که به نظر من بر رمان و بی طرفی نویسندۀ آن سنگینی می کند. فکر نمی کنم در آن زمان شش میلیون یهودی موجود بوده باشد و سوختانده شده باشد، چند هزار اگر گفته می شد بهتر بود.
چیز دیگری که خواندن رمان را گه گاهی خسته کن می سازد، تفسیرهای طولانی و استفاده از دانش سیاسی راوی است که از حلاوت رمان می کاهد. در برخی بخش ها، داکتر اکرم عثمان از دکترای علوم سیاسی خود زیاد استفاده می کند و می رود به تاریخ سیاسی جهان، به ویژه تاریخ تکامل و تشکل سیاسی کمونیزم و اتحاد جماهیر شوروی سابق، به نظر من این بخش های رمان خیلی خسته کن اند، چون ادبیات سیاست شده. داکتر اکرم عثمان تیزس و دانش و دکترایی را که در بخش علوم سیاسی به دست آورده، در رمان کوچۀ ما یک بار دیگر از آن دفاع می کند. با آن که سهل انگاری ها و ضعف های فراونی در حکومت شاهی رخ داده، اما در رمان به صورت ژرف به آن نگاه نمی شود. همین قسم از جنایاتی که در رژیم کمونیستی صورت گرفته، فقط در حد چند زنده به گور کردن های (ترون) حرف زده می شود. داکتر اکرم عثمان پیش می رود، آن قدر که داخل مسایل و جنایات دستگاه استخبارات حکومت کمونیستی می شود، اما باز هم در مورد جنایات تعجب آور و آن چه بر آن مردم رفته است وضاحت داده نمی شود، مانند رمان «بی چراغ در مه» آقای سرور آذرخش.
جلد اول رمان خوب پرداخته شده، خیلی خوب، اما جلد دوم کتاب که با حکومت هفت ثور به وجود می آید، نسبتن شتاب زده نگاشته شده است. البته این را باید گفت که جلد اول هم اگر بسط داده شده بیشتر در احوال اجتماعی و فرهنگ عامه است، از روابط پنهانی سفرای آن زمان می گوید، از باده نوشی ها و شب نشینی ها، این که در آن زمان دانشجوها چگونه با هم گرد می آمدند و خوش گذرانی می کردند.
نمی دانم چرا از تحولاتی که پس از سال 1371 می آید، - آن چنان که لازم است- گفته نمی شود؟ گویا نویسنده نمی خواهد چیز زیادی در آن مورد بگوید، گمان می کنم که داکتر اکرم عثمان نظر آقای رهنورد زریاب را داشته که می گوید، در مورد تاریخ معاصر بگذاریم بعدها که می آیند، چیزهایی در قالب رمان بنویسند، مانند جنگ و صلح تولستوی که پس از زمان طولانی از آن اتفاق نوشته شد.
دیگر این که سال 1371 جنایاتی که اقوام ساکن این سرزمین انجام دادند، دیگر چیزی به نام قوم مظلوم نداریم، چون همه برابر جنایت کردند و بعضی ها هم بیشتر، ولی راوی از اقلیتی که در میان اقلیت های این سرزمین اقلیت تر است، مظلوم نمایی می کند. این مظلوم نمایی در سراسر رمان موج می زند که پیش از 1371 آن چه را بیان می کند درست است، اما به نظر من در افغانستان پس از تحولات 1371 ما دیگر قوم مظلوم نداریم، چون اگر مظلوم دست یافت، بیشتر از ظالم جنایت کرد.
اگر در مورد تحولات پس از1371- همانند زمامداری دوره شاهی- از حکومت مجاهدین حرف زده می شد، حتمن این رمان نزدیک به دو هزار صفحه می شد، و ای کاش می شد و ما محروم از این زبان و نثر شیرین جناب داکتر اکرم عثمان نمی شدیم. با همۀ دردها و شکست هایی که آدم های رمان کوچۀ ما می خورند، پایان رمان شیرین است، پایانی که دو دلداده؛ یکی یهودی، دیگری مسلمان، دو دلداده یی که روزگار نابه سامان جوانی را از آن ها گرفته به هم می رسند. شاید داکتر اکرم عثمان، آگاهانه پایان شاد را برای رمان که آغازی از زنده گی مشترک امین و زلیخا است، در نظر گرفته باشد که نوید دهندۀ آغاز زنده‌گی دیگر برای مردم افغانستان در قرن 21 باشد.
می خواهم بگویم، دم اکرم داکتر اکرم عثمان گرم و آرام باد، سال‌ها زیستن دیگر برای شان آرزو می کنم تا از کوچۀ دیگری سخن بگویند و روزها و ساعت های ما را شاد سازند. شاید اولین رمان طویل و خیلی جذاب و دلنشینی بود که تا حال خوانده ام. کاستی های ناچیز این کتاب به این علت است که - تا جایی که خبر دارم- این رمان یک بار در اروپا منتشر شد و بار دیگر در ایران با ویرایش جدید، اما باز هم غلط های املایی و تایپی وجود دارند. چیزی که یقینن از شیرینی آن نمی کاهد.
خوانندۀ رمان کوچۀ ما، روزها و شب ها با کابل از دست رفته گفتگو و در آن سیر می‌کند، در کوچه های آرام و پر از زنده‌گی، از کابل سال های دهۀ چهل و پنجاه خورشیدی دیدن می کند و حس می کند، چقدر کابل آن زمان که خوب، خوش آب و هوا و آرام بوده و آدم هایش چقدر مهربان و شهرنشین و با ادب بوده اند، آشنا می شود و کَیف می‌کند. گزافه نخواهد بود که بگویم باید در دانشکده هایی که سر و کار با تاریخ و جامعه شناسی معاصر افغانستان دارند، این رمان بخشی از متون درسی قرار گیرد.

نشر شده در خبرگزاری بست باستان:

http://www.bostnews.com/details_dr.php?id=2880&cid=52


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت 8 بعد از ظهر  توسط منوچهر فرادیس  |